شکسپیر گفت
I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you write » Think
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Befor you spend » Earn
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Befor you pray » Forgive
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز

That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

می‌گویی:
بیا زندگی را بدزدیم *
و یادت می‌رود
کجای این زندگی
ارزش دزدیدن دارد
بیخود خودت را به کوچه علی چپ نزن
آب خیلی وقت است که از سر ما گذشته است
وگرنه نوح که اهل جا گذاشتن ما نبود.
بیا برای یکبار هم که شده به مرگ فکر کنیم.
به قبر
و سنگی که بالاخره روی سینه ما می‌نشیند
تقدیر گاهی از شمر هم بی‌رحم‌تر است
حالا که راه معجزه بسته است
بیا برویم
یک جایی حوالی خیابان انقلاب
بنشینیم
قهوه بخوریم
سیگار بکشیم
و به جای همه نا امیدان
بمیریم.**

محمدرضا رستمی

بالابلند عشوه گر نقش باز من
كوتاه كرد قصه ي زهد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و  زهد و علم
با من چه كرد ديده ي معشوقه باز من
مي ترسم از خرابي ايمان كه مي برد
محراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من
مست ست يار و ياد حريفان نمي كند
ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من
يا رب كي آن صبا بوزد كز نسيم آن
گردد شمامه ي كرمش كار ساز من
نقشي بر آب مي زنم از گريه حاليا
تا كي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي كنم
تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كاري نمي رود
هم مستي شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
حافظ

صبوری

"برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند، که دست کم یکی از آنها اعتراضش وارد باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی،.... همچنین برایت آرزو می کنم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند، این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند. تا با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی".        
                                  (برگرفته از وصایای ویکتور هوگو به دخترش)

سهراب:
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست.
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.


اول مهر، اول آ



اوّل مهر رسيد و من در همان " اوّل آ " بودم


مثل گنجشك دلم مي‌زد، مثل گنجشك رها بودم



پاي يك پنجره ميزي بود، چه تقلّاي عزيزي بود


پنجره راه گريزي بود، خيره در پنجره ها بودم



پشت هر پنجره دنيايي ست، چشم وا كردم و بستم، آه


من كجايم؟ تو كجا؟ با خويش در همين چون و چرا بودم



گفت: بابا دو هجا دارد... نام من چار هجايي بود


نان يكي... آب يكي ... باران... مثل باران دو هجا بودم



گفت: هر حرف صدا دارد... در سكون حرف زدم با خود


هم صدا بودم و هم ساكت ، نه سكوت و نه صدا بودم



گفت: دلتنگ كه اي؟ خنديد... گريه كردم كه پدر... خم شد


آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم



جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر كردند


هشت نهر آينه جاري شد، تشنه در كرببلا بودم



گفت: هي هي! تو كجايي؟ تو ... راست مي گفت، كجايم من؟


تو نبودي... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم



تو چهل سال همه غايب... تو چهل سال همه در خويش...


من چهل سال، خداي من! من چهل سال كجا بودم؟


علیرضا قزوه

زمانی امانوئل کانت در برابر این سؤال که چرا بخش بزرگی از بشریت تحت سرپرستی دیگران باقی می مانند، گفت: «جواب ساده است، چرا که وقتی پذیرفتی که خودت فکر نکنی … و کتابی داشته باشی که به جای تو درک کند و کشیشی که به جای تو وجدان داشته باشد و پزشکی که برنامه غذایی تو را تعیین کند و … از این قبیل، دیگر نیازی به فکر کردن و تعقل نداری و برای دیگران آسان است که خود را قیّم تو قرار دهند و معیارهای خود را به کرسی بنشانند.»

شهادت حضرت علی علیه السلام